محمد بن حسين رازي
90
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
سخن هاتف به آخر نرسيده بود كه رسول خداى محمد بن عبد الله ( ص ) برادرزادهء من بيامد ، آن زنان را بيرون كرد . ناگاه چهار زن ديدم درآمدند و بر ايشان جامههاى حرير اسفيد بود بوىشان از مسك اذفر تيزتر و خوشتر ، او را گفتند : سلام خداى بر تو باد اى وليهء خدا . فاطمه ايشان را جواب داد . پس پيش وى بنشستند و با ايشان ظرفى بود از سيم . بعد از لحظهاى على به وجود آمد . چون به وجود آمد ، من نزد ايشان آمدم او را ديدم مانند آفتاب طالع و سجده كرد بر زمين و مىگفت : اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و من وصى نبى اويم ، به دو ختم نبوت كنند و به من ختم وصيت و من امير مؤمنانم . آنگه يكى از ايشان او را بر كنار خود نهاد . چون نظر در روى او كرد به زبانى فصيح آواز داد : سلام بر تو باد ، اى مادر . گفت : عليك السلام ، اى پسر . گفت چه خبر ، پدر من چون است ؟ گفت در نعمت خداست و در خير خداى تردد مىكند . چون آن سخن شنيدم ، گفتم . اى پسر ، نه من پدر توأم ؟ گفت : بلى . و ليكن من و تو از صلب آدميم و اين مادر من است حوا . ابو طالب گفت : چون اين سخن بشنيدم سر بپوشيدم به رداى خود و در زاويهاى رفتم از شرم حوا عليها السلام . پس يكى ديگر فرا پيش آمد ، با وى ظرفى بود پر از مشك ، على را برگرفت . چون نظر بر وى كرد گفت : سلام خداى بر تو باد اى خواهر . گفت : و عليك السلام اى برادر . گفت : عم من چون است ؟ گفت به سلامت و عيش خوش است ، سلامت مىرساند . گفتم اى پسر ، اين كيست ؟ و عم تو كدام است ؟ گفت : اين مريم بنت عمران است و عم من عيسى عليه السلام . آن مشك درو ماليد كه از بهشت آورده بود . ديگرى او را برگرفت در جامهاى پيچيده كه با وى بود . ابو طالب گفت : من گفتم اگر غسلش بكنيد سبكتر باشد . گفتند : اى ابو طالب ، او پاك به وجود آمده است . خدا گرمى تيغ به دو نچشاند الا بر دست مردى كه [ 589 پ ] خداى و ملايكهء و آسمان و زمين و كوهها او را دشمن دارند و خداى تعالى او را در دوزخ كند .